تبليغاتX
سرزمین مادریم بردخون

فریاد !

نه ،

که نگاه تو فریادهاست !

چه خوب می شنوم

فریاد نگاهت را ،

دردهای درونت را ،

رنج های نگفته ات را ف

که سینه سکوت را به درد آورده است

که سکوتت ، سکوت را به صلیب برده است

فریاد نگاه تو هنجره نمی خواهد !

خرده عشقی می خواهد که جاری باشد

واین کافیست

اما چشم تو معبد خورشید است

که می تراود از آن

لحظه به لحظه -عشق

 

+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:52 بعد از ظهر |

غم تو مادر کی می شود پایان

                    دل تو مادر کی می گیرد آرام

+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:40 بعد از ظهر |

انتظار رودیست

                     که می برد تو را با خود

و صدایی است 

                   که میخکوب می کند مرا گاهی

انتظار آتشی است

                    که می سوزاند تو را در خود

و عطشی است

                    که می کشد مرا هر روز

+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:31 بعد از ظهر |

من اینجا را عاشق شده ام ( چنان که عشق من دیوانه وار مجنون را به تمسخر می گیرد )

در آغوش گرم این خاک ، سالها خفته ام

و اشکهای غربت از گونه تفتیده ی این سرزمین زدوده ام

و بر تار تار زلف سیاه شبهای تار این دیار نواخته ام

و گونه های آتشین این افسونگر شوخ چشم بی مثال را بو سیده ام

در چشمان غروب شراب گونه اش چشم دوخته ام

بر حسرتهایش گریسته ام

در شادیهایش خندید ه ام

و در سماع مستانه اش ، باران نگاهش را به آرزو نشسته ام

پریان عطر آگین نفسهایش را بو یید ه ام

وز شادی بخش مست کننده معجونش نوشید ه ام

و گردن آویز زنگوله های شترانش را به حکمت نشسته ام

و چون ذرات غبار

در محفل شاهانه ی سبز نخلستانهایش رقصیده ام

ومحقرانه سفره های مردما نش را هماره

از قناعت پر دید ه ام............

من اینجا را ، عاشق شده ام

تا که عاشق زندگی کنم

وعاشق بمیرم

تاکه وطنم باز

خاک جسم بی جانم باشد

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |