من اینجا را عاشق شده ام ( چنان که عشق من دیوانه وار مجنون را به تمسخر می گیرد )
در آغوش گرم این خاک ، سالها خفته ام
و اشکهای غربت از گونه تفتیده ی این سرزمین زدوده ام
و بر تار تار زلف سیاه شبهای تار این دیار نواخته ام
و گونه های آتشین این افسونگر شوخ چشم بی مثال را بو سیده ام
در چشمان غروب شراب گونه اش چشم دوخته ام
بر حسرتهایش گریسته ام
در شادیهایش خندید ه ام
و در سماع مستانه اش ، باران نگاهش را به آرزو نشسته ام
پریان عطر آگین نفسهایش را بو یید ه ام
وز شادی بخش مست کننده معجونش نوشید ه ام
و گردن آویز زنگوله های شترانش را به حکمت نشسته ام
و چون ذرات غبار
در محفل شاهانه ی سبز نخلستانهایش رقصیده ام
ومحقرانه سفره های مردما نش را هماره
از قناعت پر دید ه ام............
من اینجا را ، عاشق شده ام
تا که عاشق زندگی کنم
وعاشق بمیرم
تاکه وطنم باز
خاک جسم بی جانم باشد

+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت
1:51 بعد از ظهر |