تبليغاتX
سرزمین مادریم بردخون

من اینجا را عاشق شده ام ( چنان که عشق من دیوانه وار مجنون را به تمسخر می گیرد )

در آغوش گرم این خاک ، سالها خفته ام

و اشکهای غربت از گونه تفتیده ی این سرزمین زدوده ام

و بر تار تار زلف سیاه شبهای تار این دیار نواخته ام

و گونه های آتشین این افسونگر شوخ چشم بی مثال را بو سیده ام

در چشمان غروب شراب گونه اش چشم دوخته ام

بر حسرتهایش گریسته ام

در شادیهایش خندید ه ام

و در سماع مستانه اش ، باران نگاهش را به آرزو نشسته ام

پریان عطر آگین نفسهایش را بو یید ه ام

وز شادی بخش مست کننده معجونش نوشید ه ام

و گردن آویز زنگوله های شترانش را به حکمت نشسته ام

و چون ذرات غبار

در محفل شاهانه ی سبز نخلستانهایش رقصیده ام

ومحقرانه سفره های مردما نش را هماره

از قناعت پر دید ه ام............

من اینجا را ، عاشق شده ام

تا که عاشق زندگی کنم

وعاشق بمیرم

تاکه وطنم باز

خاک جسم بی جانم باشد

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |
زندگی ما با آن همه پیچ وخم به راستی علامتهای راهنمایی نمی خواد ؟
+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 1:43 بعد از ظهر |
با من سخن بگو ای غروب از حرفهای ناکفته ات

از همه ناگفتنی ها و آن دل سوخته ات

از حرفهای صمیمی جاشوان این دیار

از آن لب فرو بسته و  همیشه دوخته ات

غروب بردخون

+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 6:16 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 6:8 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 6:3 قبل از ظهر |
تشکر می کنم از دوستان خوبم که در راه اندازی این وبلاگ مرا یاری کردند به خصوص دوستانم مهدی فرهمند - مذهب روستایی و قاسم بحرانی
+ نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 5:59 قبل از ظهر |